757
وصف آن مخدوم می کن گر چه می رنجد حسود کاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخ کبود
گر چه خود نیکو نیاید وصف می از هوشیار چون پی مست از خمار غمزه مستش چه سود
مست آن می گر نه ای می دو پی دستار و دل چونک دستار و دلت را غمزه های او ربود
گر دو صد هستیت باشد در وجودش نیست شو زانک شاید نیست گشتن از برای آن وجود
نیم شب برخاستم دل را ندیدم پیش او گرد خانه جستم این دل را که او را خود چه بود
چون بجستم خانه خانه یافتم بیچاره را در یکی کنجی به ناله کی خدا اندر سجود
گوش بنهادم که تا خود التماس وصل کیست دیدمش کاندر پی زاری زبان را برگشود
کای نهان و آشکارا آشکارا پیش تو این نهانم آتش است و آشکارم آه و دود
از برای آنک خوبان را نجویی در شکست صد هزاران جوی ها در جوی خوبی درفزود
می شمرد از شه نشان ها لیک نامش می نگفت در درون ظلمت شب اندر آن گفت و شنود
آنگهان زیر زبان می گفت یارم نام او می نگویم گر چه نامش هست خوش بوتر ز عود
زانک در وهم من آید دزدگوشی از بشر کو در این شب گوش می دارد حدیثم ای ودود
سخت می آید مرا نام خوشش پیش کسی کو به عزت نشنود آن نام او را از جحود
ور به عزت بشنود غیرت بسوزد مر مرا اندر این عاجز شدست او بی طریق و بی ورود
بانگ کردش هاتفی تو نام آن کس یاد کن غم مخور از هیچ کس در ذکر نامش ای عنود
زانک نامش هست مفتاح مراد جان تو زود نام او بگو تا در گشاید زود زود
دل نمی یارست نامش گفتن و در بسته ماند تا سحرگه روز شد خورشید ناگه رو نمود
با هزاران لابه هاتف همین تبریز گفت گشت بی هوش و فتاد این دل شکستن تار و پود
چون شدم بی هوش آنگه نقش شد بر روی او نام آن مخدوم شمس الدین در آن دریای جود
758
دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد چه نکوبخت درختی که بر و بار تو دارد
چه کند چرخ فلک را چه کند عالم شک را چو بر آن چرخ معانی مهش انوار تو دارد
به خدا دیو ملامت برهد روز قیامت اگر او مهر تو دارد اگر اقرار تو دارد
به خدا حور و فرشته به دو صد نور سرشته نبرد سر نبرد جان اگر انکار تو دارد
تو کیی آنک ز خاکی تو و من سازی و گویی نه چنان ساختمت من که کس اسرار تو دارد
ز بلاهای معظم نخورد غم نخورد غم دل منصور حلاجی که سر دار تو دارد
چو ملک کوفت دمامه بنه ای عقل عمامه تو مپندار که آن مه غم دستار تو دارد
بمر ای خواجه زمانی مگشا هیچ دکانی تو مپندار که روزی همه بازار تو دارد
تو از آن روز که زادی هدف نعمت و دادی نه کلید در روزی دل طرار تو دارد
بن هر بیخ و گیاهی خورد از رزق الهی همه وسواس و عقیله دل بیمار تو دارد
طمع روزی جان کن سوی فردوس کشان کن که ز هر برگ و نباتش شکر انبار تو دارد
نه کدوی سر هر کس می راوق تو دارد نه هر آن دست که خارد گل بی خار تو دارد
چو کدو پاک بشوید ز کدو باده بروید که سر و سینه پاکان می از آثار تو دارد
خمش ای بلبل جان ها که غبارست زبان ها که دل و جان سخن ها نظر یار تو دارد
بنما شمس حقایق تو ز تبریز مشارق که مه و شمس و عطارد غم دیدار تو دارد
759
دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد
سر من مست جمالت دل من دام خیالت گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
برچسب:
نویسنده: ayso
تاريخ: دوشنبه
6 خرداد
1392 ساعت: 13:49